
هر چه در خانه زدم بر عبث بوداين دل از آنچه ميپنداشت بي رمق تر بودهول و هراسش مثل يك سيمي خاردارزخم ميساخت ديوار نحيفش راگرفته بودو به دنبال يك راه علاجميپيمود سراچه خيال آدمي عاشق راكه شايد چاره شود درماني بر دل بيچاره شودقطره اي تازه بر آتش حالي كه بيماره شودولي افسوس كه انتظارها تنها انتظار ماندعقربه از ساعت هم گذشت اما خبر نشدهواي سنگين تنهايي خفه كرده بود تابو توانش راو لبخندي تلخش بر لبانش بود ازين تكراراز اين تكرار طلسمي منحوس بر دامنشكه يكه شد بازهم ميان غم هايشآنگاه كه بي رمق تر شد از آن...
ادامه مطلب