بی کسی...

خرید بک لینک
هرچه بر در خانه زدم عبث بود
این خانه شکل حیله ای از قفس بود
زندانی شدم در حصار این دل گرفتن
اما کس نفهمید این تن به تمنای نفس بود
شب را گز کردم در سراچه خیالم
این دل انبوهی از غم نهان بود
حیف که تنها باید میزدم به جنگ
تنها کار من از تنهایی ،تنها فغان بود
خیره به آسمان و عاجز از حال خوشی
که دمیده شدنش بر من تنها سراب بود
سر به بالین گویی سنگینی میکرد
خواب بر چشم من امشب گویی حرام بود
چگونه صبح میکردم این شب منحوس را
که اطرافم همه ترس و هراس بود
میترسیدم ازین عمق تنهایی خویش
انگار همه ی آرزوهایم نقش بر آب بود

پیمان...

True Love...

ما را در سایت True Love دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 20:23

صفحه بندی