چشم دوخته بودم من
بر مطلب باران نیلوبلاگی که زیبا میبارید
و خاطرات من را شوک میداد تا زنده شود
نفس در من به شماره میرفت
و هر قطره باران کوبشی از برق چشمانت بود
یادت می آید؟ من و تو و باران را؟
یادت می آید قائم شدنت در آغوشم را؟
به یاد داری چگونه از ترس رعد پناهت شده بودم؟
و من خوب به یاد دارم تورا
نفسهایت
برق چشمانت
گرمای دستانت
طنین صدایت
و یک به یکه کلامت را
و مرور میشوی در ذهنم
بوی تنت به مشامم میرسد و من دیوانه
من مدهوش میشوم از عطر خیالی تو
تو که خوب میدانی من برای لحظه ای با تو
حتی خیالی حتی فرضی یا حتی قرضی
نیاز به یک جرقه ی کوچک دارم
تا باز عاشقت شوم بارها دوباره از نو
حال تو خوب میدانی
این باران چه با من میکند...
پیمان_عزیزی
True Love...ما را در سایت True Love دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10