True Love

متن مرتبط با «قصه ی مادربزرگ» در سایت True Love نوشته شده است

بداهه برای خود برای تو

  • نیلوبلاگ

    در مداری خاکستری مداد رنگی روز را به شب میزدم ستاره و ماه را خودم میبافتم به هم خورشید را گرم تر از همیشه به آسمان رویایم میکوبیدمو از ته دل بلند بلند میخندیدم مانند دیوانه ای بی هدف بی دلیل بی صدا بلند میخندیدم به آرزوهایم پاک کنی برداشته بودم و افتاده بودم به جانش به جان کاغذی ک ردیف بود از رویاها از روزهایی که نقشه میکشیدم از آدم هایی که برای خود ساخته بودم از برد هایی که همه را باخته بودم پاک میکردمو بلند بلند به پهنای صورتم میخندیدم مجنون بودم مجنونی...

    ادامه مطلب
  • تو میدانی

  • نیلوبلاگ

    گاهی خسته میشوم از واقعیت چمدانی از آرزوهایم میبندم خط سفید جاده را میگیرمو میزنم به دل خیال بی مهابا به دنبال توهمی شیرین راه را طولانی تَرَش میکنم گاهی جهت استراحتی کوتاه زیر سایه ی درخت خاطرات قدری مختصر گذشته را میشمارم روزهایش خاطراتش عشقو لبخندش و گاهی تلخی مثل زهرش و باز منو این چمدانو این جاده از روشنایی شروعو به تاریکی خاتمه آه که پایانی ندارد خیال و چقدر خوش است این مسیر نه مانعی و نه سرابی آنطور ک خودم باب میلم باشد جاده ش را میسازم یک به یک...

    ادامه مطلب
  • روزی میرسیم بهم

  • نیلوبلاگ

    از پس مهتابی روشناز پشت ابری سپیداز ماورای وهم و خیالاز واقعی ترین رویای مناز آنجا که میدانی مطلب روزی نیلوبلاگمیرسی به من...از همانجا مرا پیدا کندستم را بگیر با خود ببرمن را که سر تا سر تو را عاشقممنکه لحظه ها سلا...

    ادامه مطلب
  • یاد تو...

  • نیلوبلاگ

    هر از چند گاهیکاملا اتفاقی بدون نشانیمطلب یاد نیلوبلاگ تو میوفتم شاید اشتباهیشاید با نامی هم اسم توشاید با عطری مشابه عطر تویا که صدایی... نه صدا نهصدای تو پهنای عشق بوددلیل سرودن های منو شعر بودصدای تو تشویش قلب م...

    ادامه مطلب
  • بی کسی...

  • نیلوبلاگ

    هرچه بر در خانه زدم عبث بوداین خانه شکل حیله ای از قفس بودزندانی شدم در حصار این دل گرفتناما کس نفهمید این تن به تمنای نفس بودشب را گز کردم در سراچه خیالماین دل انبوهی از غم نهان بودحیف که تنها باید م...

    ادامه مطلب
  • یعنی میشود؟

  • نیلوبلاگ

    آنجایی که ستاره در دل تاریکی شب بر چشمان خیره ی من چشمکی میزد جرقه های یادت وجودم را آتشی میزد میسوختم و اشک تبخیر میشد بر گونه م با انگشت اشاره ای میکردم بر آسمان آنجایی که ماه جا خوش کرده بود یادت م...

    ادامه مطلب
  • نبودی...

  • نیلوبلاگ

    امشب نیز گذشتو ماه پشت ابر ماندهرچه چشم بر آسمان دوختم ندیدمتگویی مه شده بودی آن بالاهرچه دست بلند کردم نتوانستم بچینمتتا سپیده هم حاضرم بشینم ب پایتاگر نشانی نشانم دهی ک توانم بگیرمتآنقدر پشت درب این انتظار خواهم ماندتا حتی مثل سایه ای زیر ابر ببینمتپیمان...Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بی خوابی ...

  • نیلوبلاگ

    قطره قطره میزند باران بر شیشه ی اتاقلحظه لحظه میپرسم از آن که ای بارانتوکه از پیش خدا آمده ای به من بگوبگو چگونه میتوان این شب را به پایان بردتو پاسخ باش بر این تنیدگی حوصله متو راهی باش بر دگردیسی آرامشمتو به نشان بده چگونه عمیق به خواب رومتو بگو چگونه توان مرد اما کمی نفس کشید پیمان......

    ادامه مطلب
  • رسوایی...

  • نیلوبلاگ

    خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شورسوایی ولی آنجاست در جمع باشیم اماهر دو مثل روز اولعاشق و معشوق نباشیم پیمان......

    ادامه مطلب
  • شب بیداری...

  • نیلوبلاگ

    زوزه ی بادو حرکت برگو صدای بطری قلطان روی زمینلالایی شب بیداری های این منه کلافه استدنبال راهی چاهیو دوایی بر این دردمآه که عذاب است پر از خواب باشی اماآرامشی بر بالینت حاکم نباشد... پیمان......

    ادامه مطلب
  • تو میدانی...

  • نیلوبلاگ

    شبو احاطه ی تنهایی که تن پوشی شده است برایم تنگ و طاقت فرساهرچه سقف اتاق را خیره میشومهرچه پنجره را به قصد ماه ذل میزنمآن آرامش این تاریکی شبها به سراغم نمی آیدگویی چیزی در اینجا گم شده استتو میدانی... پیمان......

    ادامه مطلب
  • سردترین روز تابستان...

  • نیلوبلاگ

    سالی دیگر هم گذشت فصلی دیگر از سریال به پایان رسید ولی گردو غبار دلم بازهم چندساله شد از زوایای مختلف به دنبال اندکی دلخوشی حتی اجباری تمامی 25 ساااااااااااال زندگی را وجب به وجب, مرور میکنم اما با اینکه وسط چله تابستان دنیا را تجربه کرده م موجی از انجماد تمامی تمامم را تسخیر کرده و بازهم سنت همیشگی...

    ادامه مطلب
  • به یاد تو ...

  • نیلوبلاگ

    صفحه های زندگیمو ورق میزنم دنبال زنجیره ی گمشده م میگردم می ترسم که پیدات نکنم اینجا از این ترسِ همیشه ام میترسم کوچیکو بزرگ , بزرگو کوچیک قدری خاطره ی خوب مونده برام که روزمو با اونا شب کنم از این تنهایی که روحمو خورده درام می بینی چه ساده گذر میکنم ازین روز ببین چه آسون دقیقه و ساعت میکنم خودمو زندونی میکنم تو یه چار دیواری از هیاهوی بیرون خیالمو راحت میکنم گاهی خیره میشم به کنج دیوار گاهی هم پلک میزنم ناخودآگاه رها میشم توی فضای اطراف انگار تنها یک قدم مونده تا خدا راه به تو فکر میکنم, به فکر...

    ادامه مطلب
  • قصه ی ما ...

  • نیلوبلاگ

    نخواستم شیرین من باشی که مثل فرهاد عمر هدر دهم کوه از جا کنم نخواستم لیلای من باشی که به دیوانگی در شهر , شهره و انگشت نما شوم نخواستم زلیخای من باشی که تا سر حد هوس هم , هم پای من , به دنبال من آیی نخواستم تهمینه ی من باشی که همچون رستم جنگِ با دیو را برای اثبات عشق در بوق و کرنا کنم نخواستم منیژه ی من باشی که با قرصی خواب همچو رامین مرا از سوءذنی در امان داری نخواستم حتی زهره ی من باشی که همچون منوچهر تنها مات عشوه های آسمانیت باشم من تنها خواستم که تو خودت باشی خواستم خودت باشی و تنها من تا م...

    ادامه مطلب
  • فرسودگی

  • نیلوبلاگ

    زندگی سخت است سخت هم میگذردهر قدر سرعت چرخش عقربه ها بیشترهر چقدر ورق خوردن تقویم بیشترروز ها سخت ترو سخت ترتا آنجا که نفس برای بالا آمدنش التماس میکندآرزو گرد یک جرعه آب خنک میچرخدکه با خیالی خوش از گلو پایین رودو زندگیست که اسمش میشود زندانی اجباریسوهانی بر اعصابمثل ناخنی بر جمجمه ی افکارذهن پریشانم را آنسوی جهنم میبردآری زندگی گاهی سخت میگذردمثل انتظار برای پایان سختی هااما افسوس از آنکه ندانیپایانش کجاست... پیمان......

    ادامه مطلب