سالی دیگر هم گذشت
فصلی دیگر از سریال به پایان رسید
ولی گردو غبار دلم بازهم چندساله شد
از زوایای مختلف به دنبال اندکی دلخوشی حتی اجباری
تمامی 25 ساااااااااااال زندگی را وجب به وجب, مرور میکنم
اما با اینکه وسط چله تابستان دنیا را تجربه کرده م
موجی از انجماد تمامی تمامم را تسخیر کرده
و بازهم سنت همیشگی منحوس غروبهایش
منو گوشه ی اتاقو آغوشی که با زانوانم پرش کرده م
منو آهنگ همیشگی و قلمو کاغذی ک تمامی گرفتنهایم را
خط به خط ردیف کرده و من هم فقط مینویسم
فقط مینویسم و حرفهایم را دره گوشی به گوش زمانه می رسانم
گرچه خود خبر دارد از دلم
گرچه میداند چه میکشم در روزهایی که هیچکسسسسسس من را نفهمید
و من از دار دنیا تنها یک دلی برایم مانده هزار تکه و هزاران غصه
هرسال ک می آید با خودم میگویم تمام است و میشکند
میشکند این تنهایی غروب های تولدم و این نوشتن های تاریک
ولی بازهم یقه به یقه ی هم شده ایم منو این دل گرفتنه گاهی بی دلیل
دلم پرواز میخواهد
پروازی بر فراز قله های آرزویم
آرامش میخواهد که حداقل لبخندی که میزنم از ته دل باشد
نه اینکه تنها ماسک بودن صورتم را قدری محو کند
میبینی؟ دلم پر از حرف است
بخواهم همه را بنویسم کتابها میشود که نه از عهده من آید
نه از حوصله ی تو
پس بگذار کلام را خلاصه کنم
میلاد من مبارک
در سردترین روز تابستان...
پیمان...
True Love...