
در مداری خاکستری مداد رنگی روز را به شب میزدم ستاره و ماه را خودم میبافتم به هم خورشید را گرم تر از همیشه به آسمان رویایم میکوبیدمو از ته دل بلند بلند میخندیدم مانند دیوانه ای بی هدف بی دلیل بی صدا بلند میخندیدم به آرزوهایم پاک کنی برداشته بودم و افتاده بودم به جانش به جان کاغذی ک ردیف بود از رویاها از روزهایی که نقشه میکشیدم از آدم هایی که برای خود ساخته بودم از برد هایی که همه را باخته بودم پاک میکردمو بلند بلند به پهنای صورتم میخندیدم مجنون بودم مجنونی...
ادامه مطلب
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شورسوایی ولی آنجاست در جمع باشیم اماهر دو مثل روز اولعاشق و معشوق نباشیم پیمان......
ادامه مطلب
هر چه در خانه زدم بر عبث بوداين دل از آنچه ميپنداشت بي رمق تر بودهول و هراسش مثل يك سيمي خاردارزخم ميساخت ديوار نحيفش راگرفته بودو به دنبال يك راه علاجميپيمود سراچه خيال آدمي عاشق راكه شايد چاره شود درماني بر دل بيچاره شودقطره اي تازه بر آتش حالي كه بيماره شودولي افسوس كه انتظارها تنها انتظار ماندعقربه از ساعت هم گذشت اما خبر نشدهواي سنگين تنهايي خفه كرده بود تابو توانش راو لبخندي تلخش بر لبانش بود ازين تكراراز اين تكرار طلسمي منحوس بر دامنشكه يكه شد بازهم ميان غم هايشآنگاه كه بي رمق تر شد از آنچه در واقعيت بود... پيمان......
ادامه مطلب