باران...

خرید بک لینک
چشم دوخته بودم من
بر باران وی که زیبا میبارید
و خاطرات من را شوک میداد تا زنده شود
نفس در من به شماره میرفت
و هر قطره باران کوبشی از برق چشمانت بود
یادت می آید؟ من و تو و باران را؟
یادت می آید قائم شدنت در آغوشم را؟
به یاد داری چگونه از ترس رعد پناهت شده بودم؟
و من خوب به یاد دارم تورا
نفسهایت
برق چشمانت
گرمای دستانت
طنین صدایت
و یک به یکه کلامت را
و مرور میشوی در ذهنم
بوی تنت به مشامم میرسد و من دیوانه
من مدهوش میشوم از عطر خیالی تو
تو که خوب میدانی من برای لحظه ای با تو
حتی خیالی حتی فرضی یا حتی قرضی
نیاز به یک جرقه ی کوچک دارم
تا باز عاشقت شوم بارها دوباره از نو
حال تو خوب میدانی
این باران چه با من میکند...

پیمان عزیزی...

True Love...

ما را در سایت True Love دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 20:23

صفحه بندی