قصه ی ما ...

خرید بک لینک

نخواستم شیرین من باشی

که مثل فرهاد عمر هدر دهم کوه از جا کنم

نخواستم لیلای من باشی

که به دیوانگی در شهر , شهره و انگشت نما شوم

نخواستم زلیخای من باشی

که تا سر حد هوس هم , هم پای من , به دنبال من آیی

نخواستم تهمینه ی من باشی

که همچون رستم جنگِ با دیو را برای اثبات عشق در بوق و کرنا کنم

نخواستم منیژه ی من باشی

که با قرصی خواب همچو رامین مرا از سوءذنی در امان داری

نخواستم حتی زهره ی من باشی

که همچون منوچهر تنها مات عشوه های آسمانیت باشم

من تنها خواستم که تو خودت باشی

خواستم خودت باشی و تنها من

تا ما داستان عشق خودمان باشیم نه شبیه یکی نه شبیه دیگری

خواستم عمر را جای کندن کوه

در دستانت جاری سازم تا بهشت را در چشمان هم یابیم

خواستم عشقم را در اسارت خودت به نام خودت زنی

نه که مثل دیگری فقط چند درصدی سهمی ببری

خواستم جنگ را با آن چیزی راه اندازم

که چشمانت را بارانی میسازدو اخم هایت را جاری

و خواستم ما باشيم آن نقش مكمل داستانی

که در سالهايي دور برای وارث عشقمان روایت میکنيم

اما افسوس آنچه كه خواستم يك قصه شد

و آه از نگاه تو که سوی دگری داشت ...

پيمان...

True Love...

ما را در سایت True Love دنبال می‌کنید

برچسب: قصه ی ما گفته نشده تموم شد,قصه ی ما ستار,قصه ی ما مثل شد,قصه ی ماه پیشونی,قصه ی ماه و پلنگ,قصه ی ما تموم شده بایه علامت سوال,قصه ی مادربزرگ,قصه ی ما به سر رسید,قصه ی ما یه سفر بود,قصه ی ما همین بود پرنده بی پرنده, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 6:55

صفحه بندی